محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3709
تاريخ الطبرى ( فارسي )
حجاج سخنى همانند سخن پيشين گفت . هشام به نقل از پدرش گويد : وليد بن نحيت كلبى از مردم بنى عامر با گروه خويش سوى جبلة بن زحر آمد و از بلندىاى سوى وى سرازير شد وليد مردى چهارشانه بود و چون تلاقى كردند ضربتى به سر جبله زد كه بيفتاد و هزيمت در يارانش افتاد و سر او را بياوردند . عوانهء كلبى گويد : وقتى سر جبلة بن زحر را پيش حجاج آوردند آن را بر دو نيزه كرد ، آنگاه گفت : « اى مردم شام ، بشارت كه اين آغاز فتح است ، به خدا هرگز فتنه اى نبوده كه خاموش شود مگر آنكه يكى از بزرگان يمنى در اثناى آن كشته شود ، اين از بزرگان آنهاست . » گويد : يك روز ديگر به نبرد آمدند ، يكى از مردم شام بيامد و هماورد خواست ، حجاج بن جاريه سوى او رفت و حمله برد و با نيزه بزد و وى را بينداخت ، يارانش حمله آوردند و او را ببردند ، معلوم شد يكى از مردم خثعم بود به نام ابو الدرداء . گويد : حجاج بن جاريه گفت : « تا وقتى كه افتاد نشناختمش ، اگر شناخته بودمش با او هماوردى نمىكردم خوش ندارم يكى همانند او از قوم من كشته شود . » گويد : ابو حميد ، عبد الرحمن بن عوف رواسبى ، به نبردگاه آمد و هماورد خواست ، پسر عموى وى كه از مردم شام بود سوى وى آمد با شمشير نبرد كردند و هر كدامشان مىگفتند : « من جوان كلبيم » آنگاه به همديگر گفتند : « تو كى هستى ؟ » و چون از يك ديگر پرسش كردند ، جدا شدند . گويد : عبد الله بن رزام حارثى سوى گروه حجاج رفت و گفت : « يكى يكى سوى من آييد » يكى سوى وى آمد كه او را بكشت و سه روز چنين كرد كه هر روز يكى را مىكشت ، و چون روز چهارم شد ، باز بيامد ، گفتند : « آمد ، خدايش نيارد »